خانه / اخبار / دانشگاهی / سفری به دوره مدرسه

سفری به دوره مدرسه

بازگشت به سه دهه پیش
دکترخلیل علی محمدزاده
 روز چهارشنبه ۲۰ شهریور ماه ۱۳۹۲ به تبریز رفتم جهت حضور و سخنرانی در اختتامیه ی کارگاه خدمات جامع سلامت یانوان ایرانی موسوم به سبا. در هنگام ورود به محل کارگاه، خانم دکتر علامه طراح برنامه و رییس اداره سلامت میان سالان وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در حال سخنرانی بودند، خیر مقدمی گفتند و به سحنان شان ادامه دادند. خوب که جمعیت داخل کارگاه را نگاه افکندم، در بین شرکت کنندگان، دکتر جلیل شاه عباسی را دیدم. دوست و همکلاسی دوره راهنمایی و دبیرستانم را. از ایشان خواهش کردم پیشم بیاید و پذیرفت. و همین فرصتی شد تا در کنار هم خاطرات دوره دبیرستان را مرور کنیم. آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم تیر ماه سال ۱۳۶۳ بود، در مدرسه و موقع دریافت کارنامه چهارم دبیرستان. یعنی حدود سی سال پیش.
یاد آن روزگارانی که دوران “رفاقت و صمیمیت” ، “دوستی و همراهی” و “همدلی و هم شاگردی” بود، یاد معلمانی که همگی خوب بودند و ناظم و مدیر مدرسه و بقیه که واقعا دلسوز و با تدبیر بودند و یاد همکلاسی هایی که همگی باصفا، بااخلاق و درسخوان بودند و حالا برای من که خیلی نمی دانستم کی کجاست و چه کاره شده. دیدار این دوست از این جهت هم فرصتی استثنایی بود، آخر من، یکی دو ماه پس از پایان دبیرستان، تبریز را ترک کرده بودم و بعد از آن نیز به تبریز رفت و آمد چندانی نداشتم.
باید عرض کنم که ما در دوره راهنمایی و متوسطه در مدرسه ی صفا درس می خواندیم. این مقطع  سال تحصیلی ۵۷ – ۱۳۵۶  تا  ۶۳  – ۱۳۶۲  را در بر می گرفت. یعنی از سالی که تظاهرات ها علیه رژیم ستم شاهی به طور آشکار در ایران شکل گرفت و به پیروزی انقلاب اسلامی منجر شد. و سپس غائله ها و آشوب های گروهک ها، خلقی ها و قومیت های مختلف در اقصی نقاط کشور پیش آمد. همچنین جنگ تحمیلی شروع شد و پس از آن کشور وارد فاز دیگری شد و جنب و جوشی هم در مدارس برای حضور در جبهه ها و کمک به پشتیبانی جنگ پیدا شد. این را هم بگویم که مدرسه ی ما بهترین مدرسه ی تبریز بود و جزو مدارس جامعه تعلیمات دینی بود و مدرسه ای بود که همه ی خانواده های خوب آن زمان تبریز برای ورود فرزندان خود به این مدرسه تلاش و رقابت می کردند و برای این منظور به روش های مختلف نیز گاهی متوسل می شدند.
مدرسه ی ما غیر از پذیرش معدل های خوب، به داشتن خانواده خوب و مذهبی هم سخت پای بندی نشان می داد. جزو معدود مدارسی در قبل از انقلاب بود که مسجدی با معماری و گنبد سنتی داشت. می خواهم بگویم مسجد داشتیم نه نمازخانه. و این نماد، گویای فکر و هدف موسسان این تشکیلات بود. هر روز در صف های فشرده و بدون اینکه اجباری باشد نماز جماعت برگزار می شد و امام جماعت مسجد هم معمولا یکی از معلمان و یا ناظم مدرسه جناب آقای هنرور و گاهی هم مدیر مدرسه جناب آقای جباری بود. هر هفته غیر از دروس کلاسی، جلسه ی قران، حدیث و اخلاق برقرار بود. علما و روحانیون هم به مدرسه ی ما  گاهی رفت و آمد داشتند. حتی پیش از انقلاب استاد قرائتی چندین بار به آنجا آمده بود. دکتر سعیدرجایی خراسانی که آن روزها پسرش محسن، همکلاسی ام بود، دو سالی رییس انجمن اولیاء و مربیان مدرسه بود و هر از گاهی سخنرانی های خوبی به ویژه برای پدر و مادرها داشت.
آن روزها برخی از گروهک ها نیز در اطراف مدرسه ی ما فعال بودند و حتی یکی از کادرهای مرکزی معروف آنها در روبه روی مدرسه ی ما در خیابان ششگلان، کتابفروشی داشت و گاه گاهی از طریق چند تا از داش آموزان سمپات عضو خود، نشریات این گروهک در مدرسه توزیع می شد. و یا عناصری از انجمن حجتیه و نیز خلق مسلمان نیز در مدرسه پایگاهی متزلزل و ناپیدایی داشتند  ولی ویژگی مهم بچه های این مدرسه، مذهبی بودن و  استقلال فکری خاصی بود که همین باعث شد، آن ها  اسیر هیچ یک از این دستجات نشوند، غالبا با و حدت و برادری در خط انقلاب اسلامی پایدار ماندند و اینک غالب آن ها در مسیر های علمی، دانشگاهی و تخصصی پویا، فعال و پرتلاشند. در این راه مدیران و دست اندرکاران مدرسه، خیلی مراقب و مواظب بودند تا انحرافی پیش نیاید. از کلاس خود ما غیر از اینکه قریب به نیمی جزو پزشکان متخصص و دانشگاهی هستند، بقیه هم در ترازهای بالای علمی، فنی و شغلی می باشند.
 بله داشتم می گفتم که در آن کارگاه آموزشی، دیدار با دوست دوره ی مدرسه ام جلیل که معمولا در کلاس کنار هم و یا با یک صندلی فاصله نزد هم می نشستیم. ما را به گذشته و خاطرات شیرین آن دوره سنی برد. او  از همان موقع فرد صادق، متین و با دیسپلینی بود و هنوز هم همانگونه است. جلیل گفت: یک شگفتانه نیز برات دارم و آن چند تا عکسی بود که با خود به کارگاه آورده بود و بعد از صرف نهار همان جا نشانم داد. یکی از این عکس ها متعلق به معلم شیوا سخن و فهیم، که اصولی و روشمند درس می داد، یعنی آقای اسماعیلی بود. او معلم زیست شناسی و زمین شناسی ما در سوم و چهارم بود. عکسی که در بالا ملاحظه کردید متعلق به این معلم نام آور است. او یکی از کسانی ست که حق بزرگی بر گردن همه شاگردانش و به ویژه بنده دارد.
 یادم هست سال ۶۶ یک روز او را در تهران دیدم، آن روزها مشغول تحصیل در الهیات و حقوق بودم و یک پایم هم در جبهه بود، وقتی فهمید تغییر رشته داده ام، با شیوه خاص خود چند مثال آورد و مرا ترغیب به ادامه تحصیل در رشته تجربی و پزشکی کرد و بنده در حقیقت به دنبال حرف ایشان بود که ۵ ماه و روزی ۱۸ ساعت نشستم و درس خواندم و سال ۶۷ رتبه ۱۴۹ کنکور تجربی را از آن خود کردم و در دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی مشغول به تحصیل شدم. البته علایق ام به علوم انسانی نیز همچنان تداوم یافت، تا اینکه بالاخره جند سالی پس از اتمام دوره دکترای پزشکی، وارد دکترای تخصصی مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی شدم و به هر حال این تخصص بین رشته ای توانست تا حدود زیادی این دو جنبه ی وجودم را با هم تلفیق نماید.
 شیوه درسی این معلم خوب و هنرمند به این شکل بود که یک ربع اول کلاس تمام موضوعات مربوط به درس را در تقسیم بندی مناسب و همچنین تصاویر، نمودارها و اشکالی را که لازم بود بر اساس آنها درس را تفهیم کند با گچ های نرم و روانی که همراه خود داشت، روی تخته سبز کلاس می نوشت و همین موجب می شد که ما در طول این مدت به اصطلاحات و محورها و کلید واژه هایی که در درس آن روز است به خوبی فکر کنیم و پس از آن نیز آنقدر توضیح می داد تا درک مطلب ممکن و رفع اشکال میسور شود. یادش بخیر، چقدر معلم خوبی بود. چقدر منضبط و دقیق بود. چقدر به جا سخن می گفت و چقدر آراسته و تمیز لباس می پوشید. چقدر صبور و با وجدان بود و چقدر دانش آموزان را دوست داشت. آن روزها ما درس مان و کنکور مان، تنها کلاس های درس مدرسه بود و آنچه این روزها تحت عنوان کلاس های کنکور عمومیت یافته، شاید دغدغه ۵ درصد جامعه ی دانش آموزی آن زمان بود. هنوز هم حلاوت درس ها و کلاس های زنده و گرمش را حس می کنم. قطعا او یکی از تاثیر گذار ترین اساتید طول عمرم محسوب می شود. خدایا هر کجا هست به سلامت دارد.
Image result for ‫سفری به دوران دبیرستان‬‎
 از شهدای مدرسه هم یاد کردیم. شهید اسماعیل باحجب جعفریان که هنوز هم صوت زیبای قران صبحگاهی اش گوشم را می نوازد و شهید سید محمد وثیق که چند هفته قبل از شهادتش سر صف با دانش آموزان در باره دفاع مقدس صحبت کرد و از همگان طلب حلالیت کرد. هر دوی این عزیزان به فاصله چند روز از هم به شهادت رسیدند و جزو نخستین شهدای تبریز در جنگ هستند. از شهید بهمن رضایی خیابانلو نیز یادی شد که از بچه های نیک کلاس خودمان بود. حرف از مسعود رعنایی به میان آمد و ظاهرا گفته شد که او اکنون یکی از خوشنویسان مشهور تبریز است.
یادم هست در روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ که به عنوان قیام مردم تیریز به مناسبت چهلمین سالگرد شهدای قم ثبت تاریخ است، آن سال کلاس اول راهنمایی بودیم و در آن روز و ساعت ما درس حرفه و فن داشتیم حوالی ظهر در کلاس منتظر آمدن معلم مان آقای باقری بودیم، که صدای تیراندازی های مکرری به گوش رسید، همه ترسیده بودیم. آخر اولین بار بود که بیشترمان صدای تیر می شنیدیم. یک ربعی بود که زنگ خورده بود ولی معلم ها کلاس نمی آمدند. بعد فهمیدیم که مسئولین مدرسه به خاطر شلوغی خیابان ها به خانواده ها زنگ زده بودند که هر چه سریع تر به مدرسه بیایند و بچه ها را با خود به همراه ببرند. این را گفتم که یک خاطره ای هم از مسعود رعنایی بگویم،
 بنده در همان روز و در همان کلاس و لابه لای همین تیراندازی هایی که به گوش می رسید و از زبان او و برای اولین بار چندین بار شنیدیم که برای سلامتی امام روح الله خمینی صلوات. و همه ی بچه های کلاس هم صلوات قرایی فرستادند. بعد از آن، یک بار هم من، همین عبارت ایشان را تکرار کردم و بچه ها نیز  صلوات فرستند و اینجا بود که فوری مسعود خود را به من رساند و تو گوشم گفت: تو نام امام (ره) را نبر، تو جلو نشسته ای و فلانی تو را می بیند ولی من عقب هستم و او متوجه نیست که چه کسی نام امام (ره) را می برد. گفتم: ببیند، مگر چی هست؟! گفت: پسر؛ پدر این، رییس ساواک تبریز است، مگر تو نمی دانی؟! البته من دیگر صلوات ندادم ولی راستش را بخواهید آن زمان اصلا معنای ساواک را نمی دانستم. او حتی اگر به جای ساواک، اداره اطلاعات و امنیت هم می گفت، باز هم متوجه منظورش نمی شدم که چرا نباید برای امام خمینی صلوات فرستاد. می بینید خاطرات چه ارزشی دارند و چگونه می توانند، همه صاحبانی که بر گردن تان حق دارند را به شما یادآور باشند.
 در این گپ و گفت ها نامی از ایرج حریرچی هم برده شد. او هم همکلاسی ما بود و دوست مشترک هر دوی مان. ایرج هم سن ما بود ولی همیشه به خاطر اینکه از همان اول خیلی اجتماعی بود و در کارهای مختلف مدرسه مشارکت داشت و همواره خودش تنها و غالبا با دوچرخه کورسی که آن روزها مسیر نسبتا طولانی خانه تا مدرسه را رکاب می زد و در رشته های مختلف ورزشی نیز جزو تیم مدرسه بود، یک حالت برادر بزرگی نسبت به خیلی از ما داشت و البته نماینده کلاس هم بود. درس و فهمش هم خیلی خوب بود و مدیریت اش نیز بسیار روان و دلپذیر بود. اینطور نبود که کسی را اذیت کند و مثلا شلوغ های کلاس را به معلم و یا ناظم مدرسه بسپارد. معمولا مانند همه ی مبصرها اسم می نوشت ولی فرقی که با بقیه داشت اینکه؛ تا صدای پای ناظم و یا معلم را می شنید، سریع دنبال پاک کن بود که اسم ها را پاک کند و به همین دلیل غالبا پاک کن را در دست دیگرش آماده داشت.
 خدا سلامتی دهد به یکی از معلمان خوب دیگرمان یعنی جناب آقای قویمی. معلم ادبیات ما بود خیلی باوقار و باحجب و حیا بود. باسواد، متدین و آرام بود. خیلی مهذب و اخلاقی بود و این خصوصیاتش بیشتر باطنی بود، این طوری نبود که فقط نمود ظاهری داشته باشد. یک روز ما امتحان فیزیک داشتیم و به همین دلیل هیچکدام انشاء ننوشته بودیم. او هر کس را برای خواندن انشاء به سکوی کلاس خواند، ننوشته بود. اگر چه این مسئله را اول کلاس گفتیم ولی ایشان متقاعد نشد، همینطور چند نفر را به پای تخته خواند و هر کدام می گفتند: امتحان داشتیم، نرسیدیم بنویسیم و همان جا می ماندند و او هم بعد از هر نفری که می آمد و این حرف ها را می زد، چند جمله ای گله مندانه حرف زد. به عنوان مثال می گفت: چه فرق می کند، فیزیک یک درس است و انشاء هم یک درس دیگر. چرا آن برای تان مهم است و این نیست؟ یا موضوع انشاء را من دو هفته پیش گفته ام، باید قبلا می نوشتید، امروز امتحان دارید، روزهای قبل که نداشتید! همینطور که از این نوع حرف ها بیشتر می گفت، تکدر خاطرش هم از کلاس بیشتر می شد. و ما هم به نشانه ی شرمندگی سرها را به زیر انداخته بودیم. یادم هست بعد از این حرف ها، ایرج حریرچی را برای خواندن انشاء صدا کرد. صاحب همان تصویری که در گوشه ی کلاس در عکس زیر دیده می شود، ایرج حریرچی آن روز مثل بقیه نگفت، من هم امتحان داشتم و ننوشته ام. با اعتماد به نفس و در میان چشمان متعجب همه ی بچه های کلاس، جلو رفت و دفترش را باز کرد و انشاء را با صدای بلند همیشگی خواند، چند خطی خوانده بود که آثاری از خوشحالی هم به چهره آقای قویمی آمد و او انشاء خواندن ایرج را قطع کرد و گفت: خدا را شکر که بالاخره یکی حرف ما را گوش کرده و انشاء را نوشته است و بعد شروع کرد کلی در باب مسولیت های فردی و اجتماعی حرف زدن و حسابی نیز از ایرج تجلیل کرد.
 دیگر وقت چندانی نمانده بود و در نهایت جمع بندی این شد که همه ی بچه های کلاس همین موضوع را برای جلسه بعد به نحو مناسبی آماده کنند و به ایرج هم گفت: انشاء شما خوب بود بقیه اش را هم چون وقت نیست، بماند و بعد رفت نشست پشت میزش و باید ایرچ دفترش را می داد تا او نمره اش را در صفحه ی اول انشاء ثبت کند و آنجا بود که معلوم شد ایرج آن همه را از روی کاغذ سفید دفترش می خواند. و بدین گونه، کلاسی که یکساعتی بود که در استرس و عذاب به سکوت سنگین فرو رفته بود، به یکباره با خنده ی بچه ها منفجر شد و آقای قویمی هم به خنده افتاد و موند که چه کند و چه بگوید، بنده خدا کلی از ایرج و مسئولیت پذیری اش تعریف کرده بود. ولی حریرچی آن روز چیزی گفت که گذشت این همه سال نشان دهنده این هست که این یکی از خصلت ها و ویژگی های درونی اوست. دقیق بیاد دارم او آن روز گفت: من دیدم هر کی می آد، انشاء ننوشته و شما با آمدن هر نفر، بیشتر ناراحت می شوید. بنابر این به جای تکرار همان دلیل آنها، با این شیوه انشاء خواندم که هم کلاس را نجات دهم و هم شما را اینقدر ناراحت نبینیم.
 پس از آن جلسه،  هر جلسه ی دیگری که آقای قویمی کلاس آمد، لبخندی به لب داشت که یادآور همین حکایتی بود که گذشت و یا هر وقت حریرچی به پای تخته رفت برای انشاء و یا هر درس دیگری همه تقلا می کردند که دفترش را ببینید تا معلوم شود؛
او تکلیفش را نوشته و از روی آن می خواند و یا از روی دفتر خالی!
دکتر ایرج حریرچی هم اکنون متخصص جراحی عمومی و فلوشیپ جراحی سرطان و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران است و هفته پیش از سوی وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی به عنوان معاون توسعه  مدیریت و منابع این وزراتخانه منصوب گردید.
 ایرج، انسان خدوم، لایق و هوشمندی است و امید آنکه مایه خیر و برکت و سلامتی برای همه ایرانیان باشد. یادی هم از پدر ادیب و فرزانه او داشته باشیم. ایشان مدرس ادبیات در دبیرستان ها، مراکز تربیت معلم و نیز دانشگاه تبریز بود.  علاوه بر این، ذوق و قریحه ی شاعری و سخنوری هم داشت.
او چند سالی است که به رحمت خدا پیوسته است، روحش شاد و روانش قرین رحمت واسعه الهی. می بینید این دو تا عکس و یک دیدار در مدت مجموعا دو ساعتی که بنده با دکتر شاه عباسی بودم که تازه در این مدت، هم سخنرانی گوش دادیم و سخنرانی کردم و هم غذا خوردیم و با دیگران نیز ارتباط برقرار کردیم، چقدر مرور و پاسداشت گذشته شد. این نفس صله ی رحم و فایده ی ملاقات با خوبان است.
 خود و همه عزیزان را به نگارش ولو چند خطی از وقایع و اتفاق های مهم زندگی و اگر امکانی و وقتی نیست حتی به نگاهی به چند عکس و یادی از دوستان و همه آنها که حقی بر گردن ما دارند، و عبرت و آموزش از گذشته دعوت می کنم. و نگارش این مطلع را هم، خود به نوعی به حساب غفلت دیروزم به نیت قضا به جای آوردم.
 در خاتمه باید تشکر صمیمانه خود را از مسوولین دانشگاه های علوم پزشکی تبریز و ارومیه به خاطر برگزاری کارگاه سبا و همچنین کنگره ارتقاء سلامت زنان ابراز دارم که بهانه ی شدند برای این نوشتار و تجدید خاطراتی که برایم بی اندازه ارزشمند بود و از این رهگذر این عکس ها، نام ها و نشانه ها هم با سیری در دوره ی دبیرستان، به صندوقچه ی تاریخ سپرده شد.
Image result for ‫سفری به دوران دبیرستان‬‎

ردیف جلو از راست: مهران طبیب آذر، کوروش عبداللهی، جلیل شاه عباسی، سیامک صفانبا، خلیل علی محمدزاده

ردیف دوم از راست نفر سوم جناب آقای اسماعیلی (دبیر زیست شناسی و زمین شناسی)، نفر چهام محمد شیمیا و نفر پنجم عبدالرضا شقاقی

ردیف آخر در گوشه ی کلاس: ایرج حریرچی

نگارش: ۲۲ شهریور ۱۳۹۲

این مطالب را نیز ببینید!

دانلود پرسشنامه های پژوهشی مدیریت

پرسشنامه های پژوهشنامه مدیریت دانلود پرسشنامه : نگرش دانشجویان به کسب و کار دانلود پرسشنامه ...